چه شد ای پنجره شوق چرا بسته شدی . شاید از هم نفسی با دل ما خسته شدی
دل می گیرد و میمیرد و هیچ کس سراغی ز آن نمی گیرد. ادعای خدا پرستیمان دنیا را
سیاه کرده ولی یاد نداریم چرا خلق شدیم. غرورمان را بیش از ایمان باور داریم. حتی
بیش از عشق
هوس کوچ به سرم زده. شاید هم هجرت. نمی دانم. ز این بی دلی ها خسته شدم. دستانم را
به دستان هیچ کس می سپارم و درد دل می کنم با درختان. دیوانگی هم عالمی دارد
اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید...
اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح و پیش پا افتاده اید....
اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکید...
اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید...
اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید...
اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید٬
مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید.
لئو بو سکا لیا
|
فراموشم می کنی به سرعت رفتن، سراغم نمی گیری تا لحظه بودن، مرا بی احساس پنداشتی، ندانستی سراسر احساسم، نفهمیدی چنان غرق در عشقم که با تو غم نمی دانم، بی قرارم تا تو برگردی، جدایی چه سنگین است، بی تو بودن سایه شوم است، تو آنجایی با آرزوهایت خوش و خرم غافل از احوال ما سرمست میگردی، من و دلواپسی هایم درد جدایی می سرائیم، راستی یادم هست قطره اشکی که فرو ریخت از چشم هایت، آنگاه در آغوشم آرمیدی، چگونه باور کنم وفایت را در اوج بی تابی، چگونه بگذرم از خاطره هایت که همچون رودی پیوسته بر من جاری است و به مانند عشقت رهایم نخواهد کرد، از من بر تو تنها چشمه سار روان محبت است که می ماند، باران بی دریغ احساس و شب ناله های بی تو بودن که تو هیچ نشنیده ای از آن، مرا با من رهسپار کردی تا مرز بی فروغ تنهایی، در باورم نیست این لحظه های بی رحم زمانه، من و دست خطی که با هم بغض داریم، خنده هایت از دیدن جمله هایم، صادقانه می گویم، باور کن! چشمانم را بیاد داری؟ تمنایی داشت که تنها تو می دانستی، نگاهم دیدی و بر رفتنت اسرار کردی، براستی دل شکستن را از که آموختی؟ چگونه مشق وفاداری مینوشتی؟ من در پی دیدار تو، تو در پی دیدار یار، در دیاری بی نشان، از من گذشتی آنچنان که هر لحظه اسیرم در غم علت آن. اکنون کجایی با من بگو، سر در آغوش که داری بازگو، خنده هایت با دیگری، قرار از قلب من می برد ای بی وفا، عهدت شکستی بی دریغ، گناه نا کرده ام کردی دلیل، هر چه گفتی سوار بر باد شد، گفته هایت در دلم فریاد شد. هر چه گفتم دروغ پنداشتی، جمله راست بود، ولی باورشان نداشتی. شاید ندانی حس قریب دیدنت را با رقیبی که هیچ نداند از قلب ما، پس چه شد آن شوق و اشتیاق لحظه های واپسین، برق چشمانی که جز تمنایم نداشت، گرفتار هوای که شد؟ آمدی با دلبری هایت اسیرم ساختی، دیدی چگونه عشق تو شد مکتبم، اکنون رهایم می کنی؟ من و حس اینکه هر لحظه اینجایی، چشمهای به اشک نشسته ام در غروبی از جنس شب، غروری که شکاندی، عشقی که انکارش کردی، دستهایم که می نویسند، گرمایی که یادت هست، انتظارت را خواهیم کشید تا که بیایی، صبوری می کنیم تا لبخندت را دوباره ببینیم و تو تلخی احساس غریبانه ما را که از نبودنت زنگار بسته است، هنوزم باور نداری؟ شبها برایت می نویسم، تو را می طلبم که دلم را تصاحب کرده ای، در پس این دلدادگی قصه ای ناگفته دارم، که تاب گفتنش را هیچ ندارم، حتی با تو که محرمی جز تو ندارم، آشنایی با سرگذشتم اما راز دلم با تو نگویم. قلب من خانه ای دارد با دری همیشه باز بروی تو. میهمان قلبم باش بار دگر ای بی وفا! |
دوستت دارم
|
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،
غریب است دوست داشتن. |
آخرین
نوشته
ی گابریل
گارسیا مارکز
اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام
و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی میداشت، شاید همه آنچه را که به
ذهنم می رسید را بیان نمیداشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان میکردم
فکر می کردم.
اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفته
آنهاست. کمتر میخوابیدم و دیوانهوار رویا می دیدم، چرا که میدانستم
هر دقیقهای که چشمهایمان را بر هم میگذاریم٬ شصت ثانیه نور را از
کف میدهیم، شصت ثانیه روشنایی.
هنگامی که دیگران میایستند٬ من قدم برمیداشتم و هنگامی که دیگران
میخوابیدند بیدار می ماندم. هنگامی که دیگران لب به سخن میگشودند٬
گوش فرا میدادم و بعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی
بردم.
اگر خداوند ذرهای زندگی به من عطا میکرد٬ جامهای ساده به تن می
کردم. نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان میساختم.
خداوندا٬ اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه
یخی مینگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم. روی ستارگان
با رویاهای "وان گوگ" وار ٬ شعر "بندیتی"(شاعر معاصر اروگوئه ای)
را نقاشی می کردم و با صدای دلنشین "سرات" (خواننده ای معروف اهل
اسپانیا) ترانه عاشقانهای به ماه پیشکش میکردم. با اشکهایم گلهای
سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ هایشان در
اعماق جانم ریشه زند.
خداوندا٬ اگر تکهای زندگی میداشتم٬ نمیگذاشتم حتی یک روز از آن
سپری شود بیآنکه به مردمانی که دوستشان دارم٬ نگویم که "عاشقتان
هستم" آن گونه که به همه مردان و زنان میباوراندم که قلبم در
اسارت (یا سیطره) محبت آنهاست.
اگر خداوند فقط و فقط تکهای زندگی در دستان من میگذارد٬ در سایه
سار عشق میآرمیدم. به انسانها نشان می دادم که در اشتباهند که
گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق
باشند.
آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند
عاشق شوند. به هر کودکی دو بال هدیه می دادم٬ رهایشان می کردم تا
خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند. به پیران میآموزاندم که مرگ
نه با سالخوردگی که با نسیان از راه میرسد.
آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموختهام. من یاد گرفتهام
که همه میخواهند در قله کوه زندگی کنند٬ بی آنکه به خوشبختی
آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند. چه نیک آموختهام که
وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دور انگشت زمخت پدر
میفشارد او را برای همیشه به دام خود انداخته است.
دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا
به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود
بایستد.
من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی اینها را در
چمدانم میگذارم که در بستر مرگ خواهم بود ...
مرگ خیلی آسان میتواند الآن بسراغ من بیاید، من تا میتوانم با مرگ
مبارزه می کنم … مهم نیست، مهم آن است که زندگی و یا مرگ من چه
تاثیری در زندگی دیگران داشته باشد.