تبليغاتX
...فرزاد
هنوز کسی مونده؟
 
 

کاشکه تا بهار تو زنده بمونم...

هه! جالبه! یعنی احمقانس.پارسال این موقع پست سیاسی زدم.

جالبتر اینه که هنوز همون خر مدل پارسال ام.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط فرزاد در چهارشنبه دوم خرداد 1386  |
 

 

خوشا سوختن...

خوشا سوختن هستی ام به تاوان خیره سری بر سر خویشتن ماندن

خوشا عیش و مستی و رقص بر گردش تا جان دارد برای سوختن...

 

خوشا پای کوفتن بر گرد حریق کالبدم تا نای سوختن دارد...

 

|+| نوشته شده توسط فرزاد در دوشنبه سی ام بهمن 1385  |
 
 

 

 قمار بازی با دستان یخ زده...

 

 

پیوسته تکخال میاندازد با دستان سردش آن قمار باز کوچک...

|+| نوشته شده توسط فرزاد در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385  |
 

 

 

"و روزی را خواهی دید که تنها ترینی تو "

                                    او میدانست...

 

 

تنهاترین...

|+| نوشته شده توسط فرزاد در پنجشنبه دوم آذر 1385  |
 

 

 

استاده ام…

 

 

دروغ نمیگویم. این عکس و قطعه پا نوشته اش سالهاست در ذهنم میچرخد و مرا نیز میچرخاند...

 

  

تصویر فوق به شعر شاملو و به عکس و طرح برادرم فرهاد تنظیم گردیده است.

         محل عکاسی، داخل خانه ای قدیمی در نطنز-زادگاه مادرم-میباشد.

 

 

|+| نوشته شده توسط فرزاد در چهارشنبه سوم آبان 1385  |
 

 

  

                                                      اجازه هست؟

استاد سلام. خوب هستین؟ میدانم الان فرصت قصه گفتن نیست. باور بفرمایید همین تکه کاغذ را صد بار نوشتم و پاره کردم ولی چاره ای جز این نداشتم.

حقیقت داستان اینکه همواره انتظار کلاستان را وافتخار شاگردیتان را میکشیدم. همچون طفلی سبک مغز از پس پنجره بخار زده کلاس درون را مینگریستم. همه محو سحر کلامتان بودند من در حسرت حضور. از شاگردانتان چهره کسی برایم آشنا نبود جز ابراهیم. ابراهیم نزدیک ترین صندلی را به شما انتخاب کرده بود و چون دیوانگان نگاهش بر نگاهتان دوخته و ایام در پس هم میگذشت و شوق حضور، پریشانم ساخته بود...

سر انجام نوبت به شاگردی من رسید.

همه مان را به اسم صدا کردی و آنی در نگاهمان نگریستی. همان آن دانستم راز مستی و مجنونی ابراهیم را و هماندم تو  معبودم شدی. از عشق بر ضمیرمان خواندی و پاک پنداری. درسی از غرور گفتی و درسی از مهر. درسی از ایثار گفتی و درسی از اصلاح . من همه را یاد میگرفتم و تکرار میکردم شما دوستم میداشتین. جز این بود؟ و ایام در پس هم...

استاد! هنوز عاشقتان هستم. باور کنید. ولی میخواهم از بزرگواریتان سوء استفاده کنم و بگویم درسهایتان کمی خسته ام کرده. از من ناامید نشوید. ولی امروز خستگیم به درجه ایست که توان نشستن را ندارم. میخواهم از کلاس بیرون بروم. اجازه هست...؟

 

 

اجازه هست...؟

|+| نوشته شده توسط فرزاد در سه شنبه یازدهم مهر 1385  |
 

 

نباید بیاد اون روزی که حسرت محبت کسی رو بخورین. همین...

 

 

نباید...

|+| نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه دوم مهر 1385  |
 

 

قلم

 

یک ماهی میشد که نمیگفتم. یک ماه بی صدایی!

و دانستم راز نوشتن را در این طول ننوشتن. دانستم قلم اصیل ترین فرزند حضرت خداوند است. قلم چون رسولی بمیانمان آمده تا بی صدا قصه گوی دورترین رازهای خلقتمان باشد.

قلمت بدست گیر مکثی کن و آنگاه بدوانش. همانکس که خواسته تا تو باشی خواهد خواست که بر گوشت قصه ای دیگر نجوا کنند. قصه ای در ردیف ناب ترین موجهای ربوی. بواقع که اگر توانا باشیم بر درک این موج، آنی اسارت را تاب نخواهیم آورد.

و حرفی با تو ای نجیب زاده! ای نیک نهاد! و ای اصیل ترین!  تا هستم رنج اسارت بر من آسان گردان و تا کوس رهایی نوازند برگی از کتاب آفرینش را بر من نخوانده باقی مگذار…

 

 

                              و تا کوس رهایی نوازند برگی از کتاب آفرینش را بر من نخوانده باقی مگذار…   

 

|+| نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385  |
 

 

یادداشتهای زندانی

 

گفت آپش کن اینجا رو .

گفتم ترجیح میدم خفه شم ولی جفنگ نیام تو بلاگ.

در اومد گفت نه که آخری اصلا جفنگ نبود؟

هیچی نگفتم.

گفت این مال تو:

 

"فرزاد... نوشتنش نمی آید...من جای او می گویم این بار

1-در خوابم کسی دستانم را گرفته بود...کسی میگریست...کسی می مرد...کسی فریاد میکشید...در خوابم کسی مرا گرفته بود و من می دیدم که آن دیگرم:آن خود گم شده ام در دور ها....در اوهام و دود و خون ایستاده مغرور و سرد و مغموم....نمی دانستم خیره ی کجاست.نمی دانستم به چه می اندیشد.نمی دانستم و میگریستم و او خط می خورد از بادی که آنجا را از مرثیه اش انباشته بود

 

2- مبل های چرمی.قهوه ای و قدیمی.راحت و نرم.روی میز یک کاغذ سفید و یک گلدان و خالی دل به هم زن گلی که نیست و من چرا انقدر گیر دادم به نبودنش... دکتر می گوید.می گوید.می گوید.نمی شنوم.به دستانم نگاه می کنم.به بک گراند دکتر که لوردراپه ای کثیف است و به موبایل دکتر که موتورولا ست و من این مدلش را دوست دارم....دکتر منتظر است.این بار من باید بگویم انگار....چه بگویم آخر؟می گویم خسته ام و بلند می شوم.می زنم بیرون با نسخه ای که منشی بدو بدو دم در ورودی داد دستم:قرص...قرص....قرص....چند مدل قرص با پسوند پازم که من دیازپامش را دوست می دارم.چند اسم عجیب دیگر که نشنیدم تا به حال و آخرش دو خط که دکتر مرقوم نمودند و...

 

3-به زخم های تنم نگاه می کنم...به زخم های تنم دست می کشم...بغض کردم.نگاهم نکن می خواهم گریه کنم و تو گریستن را نمی فهمی...

 

4- سرم درد میکند.از پشت گردنم تا شقیقه هام.موهام را مشت میکنم وتوی دلم آه میکشم اما او فقط میبیند که سرد و ساکت نشستم روبرویش و فکر می کند: چه مغرورم و حالش را به هم می زنم...

 

5- سیگار.یادگاری از من سیگار داری؟من یک کشو سیگار دارم یادگاری از آدم هایی که نمی شناسمشان دیگر...یادگاری از کسانی که به یاد ندارم؟آری.آن سیگار که نگه داشتی از من هم میشود همین...

 

6-کاش فرزاد این پست روح اسیرش را بر دارد...

 

7-نوشتنم می آید.اما تایپ کردنم نمی آید..."

 

 

                                                                     امضاء-روح اسیر

 

 

اون حالا حالاها باید حبس بکشه...

 

 

|+| نوشته شده توسط فرزاد در شنبه چهارم شهریور 1385  |
 

روح اسیر

 

وقت گرفتم و رفتم دیدمش. روح اسیرو میگم.

نمیتونم حدس بزنم چند قرنه که بزنجیر کشیدنش. ولی جای زنجیرا رو تنش عدد دیوانه کننده ای رو نشون میداد.

اول احساسی از جنس ترحم داشتم. ولی وقتی تو سنگینی چرخش نگاهش خیره شدم فهمیدم عمق خریتم رو.

 اون با نگاهش مسلک مرام حبس کشدن رو نشونم میداد و من چه ناتوان بودم از فهمش. میون دود و جوهر لخته شده و حلقه های بدلی و یاد هم سلولی گریخته و اشکهای بیگاهش یکی دیگه از غریب ترین صحنه های عمرم رو تجربه کردم.

 وقت ملاقات تموم شد.

مثل مسخ شده هابودم. توی تنهایی شبهای مرگبار تهرون راه میرفتم و به زندونی فکر میکردم. صدای هولناک آژیر آمبولانس منو ریخت بهم. "خفه شو لعنتی بت میگم." کاتر فعلا جاش رو طاقچس. اون یکی از آخرین بازمانده هاست و بطرز حیرت انگیزی تعادل اصالت و فاحشگی این دنیا رو نگه داشته. اون حالا حالاها باید حبس بکشه...

|+| نوشته شده توسط فرزاد در سه شنبه هفدهم مرداد 1385  |
 

 

 

...Jerusalem is lost

|+| نوشته شده توسط فرزاد در شنبه هفتم مرداد 1385  |
 
 

 

...

|+| نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه یکم مرداد 1385
 
 

 به نام مقدس مادر

آن لاین شدم. مسنجرم رو روشن کردم. ایمیل هامو چک کردم. به وبلاگم سرزدم به وبلاگش سر زدم. مویایلشو گرفتم. ریجکت شدم و کف اتاق مثل مرده ها دراز کشیدم...

|+| نوشته شده توسط فرزاد در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385  |
 

 

گوسفند میخوام. گوسفند. اونم سه تا.بیشترهم شد، شد. اگه کسی آمار داشت، لطفا خبرشو بهم بده که برم دنبال بیابونش بگردم...

 

 

|+| نوشته شده توسط فرزاد در جمعه بیست و سوم تیر 1385  |
 
 

 

کاش که تا بهار تو زنده بمونم....

              

                                      ۸۵/۰۴/۱۸

 

|+| نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه هجدهم تیر 1385  |
 

 

گزارش میتینگ هفتگی

                                               

بابا اینجار رو کردیم قبرستون به مولا! هر کی میاد تو میگه این یارو باید بستری بشه از بس از غم قصه مرگ و فغان و فقر و فساد و تبعیض و اینا مینویسه. اینجوریام دیگه نیستیم خداییش.

وقتی میخوام پست بزنم قبلش یک ساعت انواع اقسام موسیقیهای شیطانی هارد راک با با ولوم 80 درصد ماکس اونم با 8 تا خروجی صدا گوش میدم خوب که احساس کردم غلظت جنون زد بالا یه یادداشت سراسر ماتم و رنج و جفنگ میندازم بالا.ایندفعه میخوام یه پست چیپ چرت مالیخولیایی بنویسم. حرفیه؟ بذار فضا به هم بخوره. مگه مهمه.

امروز صبح با محمد کاموا رفتیم ولگردی. اول کار اومدم ابتکار تکنولوژی بزنم مادرضبط ماشینشو به فنا دادم. تمام مدت رادیو قم گوش میکردیم اونم رو MW.

بعد تو ماشینم که بودیم یه چی از این دهنه پرید رفت رو منبرو سه ساعت از بلاهت و حماقت ما یاد کرد و آخرشم گفت خاک بر سرت. وقتی آدمو نصیحت میکنه فکر میکنم مدرسه حقانی درس خونده. مام طبق معمول خفه شده بودیم.

وقتی که رسیدم رفتیم دونگی دوتا ساندیس مزخرف سیب و آناناس گرفتیم بعد مثل اسب رفتیم نشستیم نزدیک بساط یه کوپل دختر پسر که خطرناک تو کف هم بودن (تو دنج ترین جای پارک) و شروع به مک زدن ساندیس کردیم. وقتی تموم شد میخواستم بادش کنم با پام بترکونمش که بیخیال شدم! پاشدیم رفتیم که این کفترام به کارشون برسن!

موقع برگشتن هم مذاکراتی پیرامون رژیم و مالیخولیا و مونث اینا کردیم و طبق معمول هم به به در و دیوار خوردیم.آخرشم یه جا نزدیکای خونه ولمون کرد. مام دستمونو تو جیبمون کردیم و سمت خونه بابام روانه.

میدونین؟ زندگی نه تلخه نه شیرینه نه سخته نه آسونه زندگی. زندگی یه نمایش بامزس. ببینین بخندین. وقتی تموم شد پاشین برین. زندگی یعنی گذار و فراموشی...

 

|+| نوشته شده توسط فرزاد در جمعه شانزدهم تیر 1385  |
 

 

قصه عسلویه

 

سلام. امشب میخواستم قصه بگم. یه قصه واقعی از خودم. تقریبا یک ساعت نوشتم. ولی حس کردم بعضی چیزا باید تا همیشه تو دل آدم مخفی بمونه تا اثرش موندگار باشه. واسه همین بیخیال شدم. قصه ام راجع به ماموریت تابستون پارسالم بود.

 یه ماموریت گرفتم واسه عسلویه. رئیسه در اومد گفت: پاشو برو سایت . پروژه T.Bرو تموم کن تحویل بده برگرد. همین.من زندگیم پره از اتفاقای عجیب غریب. ولی 3 ماهی که عسلویه بودم، شاید یکی از عجیبترین اپیزود های زندگیم بود.

اتفاقهایی که واسم افتاد قابل باور نیست.خیلی دوست دارم یه روز این داستان رو در قالب یه فیلم دربیارم. روزهای  غریبی بود. روزهای حرارت و تعصب و درد وایستادگی!  مادرم هنوز نمیدونه پسرش دنبال پیدا کردن تریاک میفتاد تا پیمانکارش کار کنه. اون نمیدونه که برای اینکه دیزل برق کارگاهش خاموش نشه از کمپرسیهای فاز 8-7-6 بیست لیتر بیست لیتر گازوئیل میدزدید. و نمیدونه جرثقیل 10 تن کارفرما رو به سرقت برد که 100 کیلوگرم کپسول براش جابجا کنه و مادرم نمیدونه پسرش چند بار با کارد سلاخی تهدید شد.

من ریشم رو 3 ماه نزدم تا کار رو تحویل بدم. روز آخر با شلوار پاره و کفش پاره رفتم بالای تپه D240  وایسادم به کارام نگاه کردم به سقف شاپم که باد کنده بودش. به اون دیزل برق لعنتی و در آخر به خلیج قرمز شده فارس.

و آروم گریه کردم. این اولین بار بود که دلم میخواست یکی بغلم کنه ولی هیچ کس نمونده بود...

|+| نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه یازدهم تیر 1385  |
 

 

Nothing Else Matters

 

نمیدونم چند ساله دارم به آهنگ Nothing Else Matters  گوش میدم. آهنگ قابل احترامیه و  با هر زاویه دیدی که بخواهیم این آهنگ رو مورد تحلیل قرار بدیم با یه اثر کاملا برجسته روبرو میشیم. البته من درس موسیقی نخوندم که بتونم راجع به یک قطعه موسیقی راک اظهار نظر کنم. ولی این آهنگ ۳۸۷ ثانیه ای سالهاست که بلافاصله بعد از شروع من رو بطرز محسوسی تحت تاثیر قرار میده.

به هر حال تا اینجا اومدم که راجع به ۵۵ ثانیه آغازین این آهنگ و ۴۰ ثانیه پایانی آن که بی کلام است صحبت کنم. درلحظه آغاز دقیقا مردی رو تصور میکنم که  با آرامشی مخصوص روی صندلی گردان نشسته و من را مخاطب قرار میده و به فارسی برام صحبت میکنه. او جمله ای را چند بار تکرار میکنه ولی قادر به درکش نیستم. به ثانیه پنجاه و پنجم میرسیم و قسمت اصلی آهنگ شروع میشه. مرد صندلیش رو 90 درجه میچرخونه و با همان آرامش عجیبش به چند متر جلوتر رو زمین خیره میشه. سعی میکنم نسبت به او بیتفاوت باشم و آهنگمو گوش کنم!

 

So close no matter how far
couldn't be much more from the heart

 

و میرسیم به چهل ثانیه آخر قطعه! مرد دوباره صندلیش را به سمتم می چرخونه همان جملات رو به فارسی روان برام تکرار میکنه. باز نمیفهمم چی میگه. ولی مطمئنم با منه. آهنگ رو به اتمامه و من حتی یک کلمه نفهمیدم و مرد کم کم صندلیش رو 180 درجه میچرخونه و به من پشت میکنه و آهنگ تموم میشه!

نمیدونم چند هزار بار دیگه به این آهنگ گوش میدم و نمیدونم این پرده چند هزار بار دیگه اجرا میشه ولی دوست دارم قبل از اینکه خیلی دیر بشه جمله اش رو درک کنم چون احساس خوبی نسبت به این نمایشنامه ندارم...

|+| نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه چهارم تیر 1385  |
 
 
بالا