تبليغاتX
...فرزاد
هنوز کسی مونده؟
 

 

  

                                                      اجازه هست؟

استاد سلام. خوب هستین؟ میدانم الان فرصت قصه گفتن نیست. باور بفرمایید همین تکه کاغذ را صد بار نوشتم و پاره کردم ولی چاره ای جز این نداشتم.

حقیقت داستان اینکه همواره انتظار کلاستان را وافتخار شاگردیتان را میکشیدم. همچون طفلی سبک مغز از پس پنجره بخار زده کلاس درون را مینگریستم. همه محو سحر کلامتان بودند من در حسرت حضور. از شاگردانتان چهره کسی برایم آشنا نبود جز ابراهیم. ابراهیم نزدیک ترین صندلی را به شما انتخاب کرده بود و چون دیوانگان نگاهش بر نگاهتان دوخته و ایام در پس هم میگذشت و شوق حضور، پریشانم ساخته بود...

سر انجام نوبت به شاگردی من رسید.

همه مان را به اسم صدا کردی و آنی در نگاهمان نگریستی. همان آن دانستم راز مستی و مجنونی ابراهیم را و هماندم تو  معبودم شدی. از عشق بر ضمیرمان خواندی و پاک پنداری. درسی از غرور گفتی و درسی از مهر. درسی از ایثار گفتی و درسی از اصلاح . من همه را یاد میگرفتم و تکرار میکردم شما دوستم میداشتین. جز این بود؟ و ایام در پس هم...

استاد! هنوز عاشقتان هستم. باور کنید. ولی میخواهم از بزرگواریتان سوء استفاده کنم و بگویم درسهایتان کمی خسته ام کرده. از من ناامید نشوید. ولی امروز خستگیم به درجه ایست که توان نشستن را ندارم. میخواهم از کلاس بیرون بروم. اجازه هست...؟

 

 

اجازه هست...؟

|+| نوشته شده توسط فرزاد در سه شنبه یازدهم مهر 1385  |
 

 

نباید بیاد اون روزی که حسرت محبت کسی رو بخورین. همین...

 

 

نباید...

|+| نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه دوم مهر 1385  |
 
 
بالا