قصه عسلویه
سلام. امشب میخواستم قصه بگم. یه قصه واقعی از خودم. تقریبا یک ساعت نوشتم. ولی حس کردم بعضی چیزا باید تا همیشه تو دل آدم مخفی بمونه تا اثرش موندگار باشه. واسه همین بیخیال شدم. قصه ام راجع به ماموریت تابستون پارسالم بود.
یه ماموریت گرفتم واسه عسلویه. رئیسه در اومد گفت: پاشو برو سایت . پروژه T.Bرو تموم کن تحویل بده برگرد. همین.من زندگیم پره از اتفاقای عجیب غریب. ولی 3 ماهی که عسلویه بودم، شاید یکی از عجیبترین اپیزود های زندگیم بود.
اتفاقهایی که واسم افتاد قابل باور نیست.خیلی دوست دارم یه روز این داستان رو در قالب یه فیلم دربیارم. روزهای غریبی بود. روزهای حرارت و تعصب و درد وایستادگی! مادرم هنوز نمیدونه پسرش دنبال پیدا کردن تریاک میفتاد تا پیمانکارش کار کنه. اون نمیدونه که برای اینکه دیزل برق کارگاهش خاموش نشه از کمپرسیهای فاز 8-7-6 بیست لیتر بیست لیتر گازوئیل میدزدید. و نمیدونه جرثقیل 10 تن کارفرما رو به سرقت برد که 100 کیلوگرم کپسول براش جابجا کنه و مادرم نمیدونه پسرش چند بار با کارد سلاخی تهدید شد.
من ریشم رو 3 ماه نزدم تا کار رو تحویل بدم. روز آخر با شلوار پاره و کفش پاره رفتم بالای تپه D240 وایسادم به کارام نگاه کردم به سقف شاپم که باد کنده بودش. به اون دیزل برق لعنتی و در آخر به خلیج قرمز شده فارس.
و آروم گریه کردم. این اولین بار بود که دلم میخواست یکی بغلم کنه ولی هیچ کس نمونده بود...
|
+| نوشته شده توسط
فرزاد در یکشنبه یازدهم تیر 1385
|