تبليغاتX
...فرزاد -
هنوز کسی مونده؟
 

 

گزارش میتینگ هفتگی

                                               

بابا اینجار رو کردیم قبرستون به مولا! هر کی میاد تو میگه این یارو باید بستری بشه از بس از غم قصه مرگ و فغان و فقر و فساد و تبعیض و اینا مینویسه. اینجوریام دیگه نیستیم خداییش.

وقتی میخوام پست بزنم قبلش یک ساعت انواع اقسام موسیقیهای شیطانی هارد راک با با ولوم 80 درصد ماکس اونم با 8 تا خروجی صدا گوش میدم خوب که احساس کردم غلظت جنون زد بالا یه یادداشت سراسر ماتم و رنج و جفنگ میندازم بالا.ایندفعه میخوام یه پست چیپ چرت مالیخولیایی بنویسم. حرفیه؟ بذار فضا به هم بخوره. مگه مهمه.

امروز صبح با محمد کاموا رفتیم ولگردی. اول کار اومدم ابتکار تکنولوژی بزنم مادرضبط ماشینشو به فنا دادم. تمام مدت رادیو قم گوش میکردیم اونم رو MW.

بعد تو ماشینم که بودیم یه چی از این دهنه پرید رفت رو منبرو سه ساعت از بلاهت و حماقت ما یاد کرد و آخرشم گفت خاک بر سرت. وقتی آدمو نصیحت میکنه فکر میکنم مدرسه حقانی درس خونده. مام طبق معمول خفه شده بودیم.

وقتی که رسیدم رفتیم دونگی دوتا ساندیس مزخرف سیب و آناناس گرفتیم بعد مثل اسب رفتیم نشستیم نزدیک بساط یه کوپل دختر پسر که خطرناک تو کف هم بودن (تو دنج ترین جای پارک) و شروع به مک زدن ساندیس کردیم. وقتی تموم شد میخواستم بادش کنم با پام بترکونمش که بیخیال شدم! پاشدیم رفتیم که این کفترام به کارشون برسن!

موقع برگشتن هم مذاکراتی پیرامون رژیم و مالیخولیا و مونث اینا کردیم و طبق معمول هم به به در و دیوار خوردیم.آخرشم یه جا نزدیکای خونه ولمون کرد. مام دستمونو تو جیبمون کردیم و سمت خونه بابام روانه.

میدونین؟ زندگی نه تلخه نه شیرینه نه سخته نه آسونه زندگی. زندگی یه نمایش بامزس. ببینین بخندین. وقتی تموم شد پاشین برین. زندگی یعنی گذار و فراموشی...

 

|+| نوشته شده توسط فرزاد در جمعه شانزدهم تیر 1385  |
 
 
بالا