تبليغاتX
...فرزاد -
هنوز کسی مونده؟
 

روح اسیر

 

وقت گرفتم و رفتم دیدمش. روح اسیرو میگم.

نمیتونم حدس بزنم چند قرنه که بزنجیر کشیدنش. ولی جای زنجیرا رو تنش عدد دیوانه کننده ای رو نشون میداد.

اول احساسی از جنس ترحم داشتم. ولی وقتی تو سنگینی چرخش نگاهش خیره شدم فهمیدم عمق خریتم رو.

 اون با نگاهش مسلک مرام حبس کشدن رو نشونم میداد و من چه ناتوان بودم از فهمش. میون دود و جوهر لخته شده و حلقه های بدلی و یاد هم سلولی گریخته و اشکهای بیگاهش یکی دیگه از غریب ترین صحنه های عمرم رو تجربه کردم.

 وقت ملاقات تموم شد.

مثل مسخ شده هابودم. توی تنهایی شبهای مرگبار تهرون راه میرفتم و به زندونی فکر میکردم. صدای هولناک آژیر آمبولانس منو ریخت بهم. "خفه شو لعنتی بت میگم." کاتر فعلا جاش رو طاقچس. اون یکی از آخرین بازمانده هاست و بطرز حیرت انگیزی تعادل اصالت و فاحشگی این دنیا رو نگه داشته. اون حالا حالاها باید حبس بکشه...

|+| نوشته شده توسط فرزاد در سه شنبه هفدهم مرداد 1385  |
 
 
بالا